چند روز پیش رفته بودم دکتر

دکتر یکی از معروف ترین متخصص های کشور بود

که اغلب تهران(البته ایران) نیست وسخت میشد ازش نوبت گرفت ا

با اینکه قبلا نوبت گرفته بودم باز هم چند ساعتی منتظر موندم تا نوبتم شد.

توی اون چند ساعت ادم های مختلفی اومدن و رفتن ا

یک خانوم و اقا بودند که خانم کاملا محجبه بود و از روبند استفاده کرده بود

 و اقا حدودا 28 ساله میزد و خانوم هم که ندیدم.

بعد از اونها نوبت من بود ا.

و بعد از من یک خانوم و اقا با یک دختر بچه ی 8-9 ساله که اقا بلوز و شلوار مردانه ی معقولی پوشیده بود حدودا 36 ساله میزد و خانومش هم که یک مانتوی استین کوتاهه تنگ تر از تنگ و بالاتر از بالای زانو با یک شال نازک پوشیده بود وبا نقاشی کامل روی صورتش و حدودا 24 ساله و بچه هم شلوارک و یک بلوز استین کوتاه و یک عروسک هم قد خودش بغل کرده بود  ا.

من جلوی اتاق دکتر نشسته بودم و در که باز میشد می دیدمشون

یک مرد مسن با کراوات و دکمه ی سر استین طلا ا

نوبت زن و مرد اول شد رفتن تو و حدودا 45 دقیقه کارشون طول کشید.

بعدش من رفتم تو هنوز اونها نرفته بودن

موقع رفتن دکتر گفت اقا بعد از ظهر بیا جواب ازمایش رو بگیر

خانوم هم دیگه لازم نیست خودش بیاد بالاخره باید کار مردم راه بیفته ا

 .اقا دست دکتر رو به گرمی گرفت و گفت خدا عوضتون بده

دکتر عجیب زبون نرمی داشت و زود توی دل ادم جا باز میکرد

کار من حدودا 7-8 دقیقه طول کشید و بعد زن و مرد دوم با بچه اومدن توی اتاق و اقای دکتر عروسک خانوم رو که دید گل از گلش شکفت و همین طور که داشت یه چیزایی برام می نوشت رو به اونها گفت:اینها رو دیدید این اقا وخانوم و بعد ادای حجاب خانوم رو در اورد ا

شوهر بی غیرت این خانوم هم یه خنده ای از ته دل کرد و با افتخار به زنش نگاه کرد و با تحقیر گفت:اره .طلبه بودن دیگه نه؟؟؟؟؟

دکتر گفت اره معلوم بود دیگه(دوباره ادا در اورد). گفت اونقدر باهاشون گرم گرفتم و از (امام)خمینی و (ایت الله)خامنه ای گفتم که پسره وقتی داشت میرفت چنان دستم رو گرفت و تشکر کرد که معلوم بود حسابی توی دلش جا باز کردم.پسره فهمید که امثال ما هم که از نظر اونها مثلا طاغوتی هستیم )کراواتش رو نشون داد) ادم های بدی نیستیم ا.

بعدش حالت فیلسوفانه ای گرفت و گفت :

اره خوب نیست ادم اون بالا بشینه برای مردم از این جور قبا بدوزه

 

لال شده بودم-----بغض گلوم رو گرفته بود

حالم داشت از دکتر و رفیقاش بهم می خورد

پاشدم و از اتاق زدم بیرون


پ.ن ۱-نمی دونم کدوم شهید بود که گفته بود

خواهرم استکبار از سیاهی چادر تو بیشتر میترسه تا سرخیه خون من

پ.ن۲-عاشقتیم خدا--------پیروز نهایی این روزگار و بازی هاش ماییم

و افتخار می کنیم به سیاهی چادر و سرخی خون شهیدامون

پ.ن۳-درسته که حجاب معمول و معقول توی بیشتر شهرهای کشور ما روبند نیست اما بی انصاف اون بی حجاب هم که روی هر بی دینی رو توی بد حجابی سفید کرده بود اون افراط بد نیست؟

پ.ن۴-بعدا دلم برای دکتر و رفیقهاش سوخت که هیچ وقت لذت بندگی رو تجربه نکردن تا حال اونها رو بفهمن

     پ.ن ۵-اون چیزی که توی لبنان اتفاق افتاد یک افتخار ملی بود